جمعه 13 آبان1390 ساعت: 0:31

 توسط:شافی

اسمت را نمی گفتی هم می اورم
مهجور میخواهم نامه رسان شوی
حالا که اینطور شد !
هستی؟

بگو شافی گفت به الرحمن ای ها
اگر زنده بمانم
زنده برسم کربلا
نگاه اول
به عمو
به ارباب
سلام از شماهاست..
از الرحمن....

از شماها به ارباب
شاید به ابروی دل های شکسته ی شما
اذن دخولم دادند......

پرواز 8 صبح است
دیگر حساب کتاب با خودت که کی کربلایم....

به ارباب قسم
تک تکتان کنارمید....
تو
ز ه ر ا
رائح
زهیر
ساقی
خاکستر
سید محمد رضا
مصباح
طهورا
سپهرا
گمنام.......
همه..
دعا کن
اصلا نمیفهمم کجا دارد میبردم این مرد....

وب سایت   پست الکترونیک [عنوان ندارد]

 

 

 

و من باز هم دیر رسیدم

خواستم نامه رسانت شوم شافی امابازهم جاماندم....

سخت دست و پایم بسته است

.

.

.

.

به حساب من الان شب آخرت هست در نجف......

نجف نجف نجف....

مهر سکوت زده اند بر دهانم

آهای الرحمنی ها

خواستم بگویم

امشب تا صبح نجفیم .....حواستان باشد....

روضه م ا د ر........

.

.

.

زیارتتان قبول....

.

.

.

پ.ن:

مهر سکوت که بزنند بر دهانت هیچ نمی توانی بگویی...

همش هم دست ارباب....معلوم نیست این مرد چه می کند....

سکوت رو بر همه چیز ترجیح میدهم و این معنی.........

.

.

.

دل نوشت:حضرت ارباب کم آورده ام کم آورده ام کم آورده

نفس نیست نیست نیست قدری هم هوای دل من را داشته باش یابن علی!

اشک نوشت:السلام علیک سلام العارف بحرمتک....سلام من لو کان معک بالطفوف لوقاک بنفسه حد السیوف وبذل حشاشته دونک للهتوف و جاهد بین یدیک و نصرک علی من بغی علیک و فداک بروحه و جسده و ماله و ولده...