تبليغاتX
باران که می آید تو می آیی... - رویای شب
دل نوشته



بر سنگفرشهای خیس از باران گام بر می دارم

صدای قدمهایم در پوست شب می پیچد

در فضایی از بوی باران و حریر مشکین شب، همچون مستی، سرشار از باده ای لبالب، بیخود از خویشتنم

صفی از اطلسیهای سفید و یاسی، سر بر آسمان و سجده بر خاک، راه بر من گشوده و کوچه باز

کرده اند و رایحه ای خوش را به یمن ژاله های بوسه زده بر گلبرگهایشان، بیدریغ بر من و بر فضای شب می پراکنند

گام بر میدارم و سکوت را می شکنم

در سایه پرتو رنگین جراغهای قارچ گون، فرش زمردین سبزه های نم خورده، نوازشی سحرگونه دارد از بالینی نرم وبستری گردیده  تا شب بوهای رنگین را در آغوش خود به بار نشاند

در این تاریکی راز گونه، سایه های کشیده قامت سروهای همیشه جاودان، پاسدارانی را مانند که صف کشیده و استوار مرا می نگرند

نوای شب محسورم کرده گویی نجواهایی خاموش اما روحانی، فضا را سرشار از مستی کرده است

به طاقی نزدیک میشوم. همچون براده ای جذب مغناطیسی میگردم که روح تشنه ام را به حرکتی

 سماع وار، از جذبه ای معنوی وا میدارد

بر فراز مزار با زانوهای خم شده، انگشت بر سنگ و پیشانی بر حجر، چشم می بندم و بر روحی بلند پیامی از رحمت و آرامش، پرواز می دهم

در خلسه ای رویایی فرو رفته ام

در سکوت و تنهایی، در خلوت و یگانگی، با اندیشه ای در ذهن و نیتی در قلب نجوا میکنم:

-         یا حافظ شیرازی تو...

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید                      که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید

از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش                   زده ام فالی و فریاد رسی می آید

...

قرار بود که بیایم، قرار بود که بیاییم و من آمده ام...

بر میگردم، میخواهم باز گردم

بر روی پله های مشرف به در، مردی با شانه های آویخته، سردرگریبان، نشسته است

در این وادی سکوت و تنهایی انتظار تن ی دیگر همچون من تنها...؟!

نزدیکتر می شوم، می شناسمش، شناختم، از همان ابتدا شناختم

یعنی...!!!

می شود...؟؟؟

بر سر پیمان مانده است؟!

می دانم که صدای قدمهایم سکوت اندیشه اش را شکسته است اما سر بر نمی گرداند

در کنارش و بر روی پله ها می نشینم

سر بر نمی گرداند. آرنجهایش را بر رانهایش تکیه داده تا سنگینی شانه هایه خمیده اش را خیمه باشد. انگشتان دستها را در هم گره کرده و چشم بر سنگفرش زیر پایش دوخته است

مرغ اندیشه اش که چندی در پرواز بود با حضور من بر آشیان می نشیند

-         سلام

-         سلام

-         غافلگیرم کردی

-         ...

-         اینجا..؟!

-         قرار داشتیم

-         یادت مونده؟!

زهر خندی گوشه لبش و سکوت

-         خب، بگو؟

-         از چی؟

-         از غوغاها و همهمه های زندگی فعلیت

کنایه ام را گرفت، سر بلند کرد، بر خلاف آنچه تصور می کردم نگاهش خالی بود. افق دیدش دور تر از آنی بود که فکر می کردم

-         خسته ام

-         ...

-         تنهام

-         ...

-         بریدم

نگاهش میکنم، بر این شانه های فرو افتاده، چینهای گوشه چشم، لبهای فشرده بر هم از بغضی سرد، ماندگی، تنهایی و نگاهی دور...دور دور

به ناگاه موج نگاهش بر ساحل چشمانم نشست

-         چرا رفتی؟

هرم سوزاننده ای از خشم، شماتت، تاسف و تاثر وجودم را گداخت

-         من در کنارت هستم، همیشه بودم، ندیدی، نمی بینی...

برق نگاهش حضورش را در فهم واژه هایم به اثبات رساند

-         چرا اومدی؟

با این پرسش شعله احساسم گر گرفت

-         قرارمون بود

-         من وفا کردم

-         من هم همینطور

-         پیشم میمونی؟

آنچه قفسه سینه ام را به کوبش گرفته، قلبی است که او یک دم از تحریکش باز نمی ماند

-         ...

-         قرارمون شاه چراغ بود. یادته؟

-         یادمه. میخوام برم . همراهم میای؟

نگاهش باز هم مسیری دور را نشانه گرفت

-         کاروان رفت. همه پر کشیدن و رفتن...

غم و تاسف خانه دلم را پر کرد. کاش می توانستم به او بگویم که راه به اشتباه می رود. کاش

 می توانستم فریاد بزنم، رسم دریا دلی و عاشقی، در به سوگ نشستن ایام رفته نیست. باید از خود رها شوی. از دیدن خود، فراتر روی. لایتناهی آسمان را برای پرواز ببینی. بالها را گشوده تر کنی و جولانگاه پروازت را وسیع تر. عشق، عاشق و معشوق را در خارج از وجود ، تن و ذهن خود جستجو کن. کشتی اندیشه هایت را از دریای متلاطم ذهنت خارج کن و به ساحلی امن و امان از بیکرانه معنویتها و روحانیتها هدایت کن

می خواستم به او بگویم... اما چه سود او در خود و در منیت های خود چنان غرقه است که راه را بر نفوذ هر رایحه نوازشگری سد کرده است

بر می خیزم

چشمانش مرا نشانه می روند

-         داری میری؟

چشم بر چشمش می دوزم. نگاهم پاسخش می گردد

-         تو نمیایی؟

-         میام. بر می گردم. منتظرم باش.

لبخندی گرم و دلنشین بر لبهایش می نشیندو پلک به آرامی بر هم می نهد

بر می گردم و راه رفته را باز می پیمایم. بی طاقت سر برمی گردانم تا نظاره اش کنم. دوباره سر بر میان شانه ها فرو برده و بر سنگفرش زیر پایش خیره گشته

زمزمه ای حریر شب را می نوازد

از گلدسته های دور، اذان موذن به گوش می رسد

چشم به او می دوزم . به سوی صدا سر به آسمان بلند می کندو تمام جان و روحش را گوش می سازد تا این آوای معنوی را ببلعد تا همچون چشمه ای زلال روحش را مشروب سازد

قطره ای غلتان از خانه چشمانم بر روی گونه هایم فرو میلغزد

-         به خدا میسپارمت

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش             بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال                 مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:12 AM  توسط باران | 





Powered by WebGozar

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آدمها ستاره هايي هستند در آسمون زندگي هم. گاهي پر فروغ و درخشنده و زماني كم نور و كم سو. من هم یکی از همون ستاره هام اما کم سو یا پرفروغ بودنش ... ؟!

نوشته های پیشین
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
پیوندها
شعر و آرش
مردی از لارستان
تب نوشته ها
without subject
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

< bgsound src="http://www.malakut.org/Misc/sepideh-arian.swf" loop="-1" >