![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
صفحه مانیتور که روشن می شود، پنجره ام بر روی دنیای به ظاهر خاموش اما پر غوغا و پر هیاهو باز می گردد می دانم که پنجره های دیگری نیز گشوده شده اند و پشت هر یک، زنی، مردی، چشم به راه گذر رهگذری دوخته رهگذری که از جاده های رنگارنگ دنیای مجازی، در پس تصاویری فریبنده و رویایی، قرار است به تو سلام کنند دنیای پر راز و رمزی است دنیای مجازی اینترنت گاهی فکر می کنی اینجا دنیای دلهایی هراسان است و شکاک که در دست و پنجه نرم کردن با واقعیتها و حقیقتها عاجز مانده اند و درمانده، اما زمانی که می بینی بی آنکه دیده باشی، بی آنکه شنیده باشی، اعتماد می کنی و به منتظری آن سوی پنجره دل می بندی و دست به سویش دراز میکنی تا تو را در مسیر زندگی همراه باشد و همگام، احساس می کنی که اندیشه ات به غلط تو را راهبری کرده است عجیب است که در این دنیای واژه ها چه راحت اعتماد می کنی ، چه سریع تصمیم میگیری و چه زود تسلیم می شوی اینجا بازی با واژه ها را می آموزی، احساسات پنهانت را در قالب کلمات در می آوری و با زیباترین شکل ممکن بر روی صفحه ظاهر می کنی بسیارند کسانی که این مسیر را راهی میدانند برای صید طعمه های منتظر اما هستند معدود کسانی که در این کوچه خلوت تنهاییها چشم براه گوشی شنوایند و قلبی پر احساس تا زمانی، دل به دلت دهند و به آرزوها، خاطره ها، غمها، رویاها و... گوش بسپارند و اگر در این میان ذوقی و حسی باشد، با حریر نرم کلمات روح خسته و تب دارت را نوازش دهند گاهی حتی توقعی نیست تا کسی تو را بیابد و همراهیت کند در این کنج خلوت، تنها برای تنهاییت، برای روح خسته و سرگردانت، قلم می زنی و اندیشه هایت را با آسودگی خاطر در این دیار غربت به جولان در می آوری تا دمی بیاسایی، دمی تن سبک کنی و آماده گردی تا در رویارویی با جهان واقعیتها ماسک بر چهره زنی و آنی شوی که از تو می طلبند نه آنی که هستی اینجا در عین گمنامی و ناشناسی، به تمامی خودت می شوی با واگویه های قلب و روحت و زمانی چه بسیار می شوند این حقیقتها در قالب سایه هایی ناشناس اما زنده و تب دار حال اگر دلداده باشی، اگر قلبت به یغما رفته باشد، اگر تلخی غربت را چشیده باشی، اگر آسمان دلت همچون چشمانت بارانی شده باشد، اگر غم هجر و فراغ را از یاد نبرده باشی و اگر هنوز از به یاد آوری خاطراتت رنگ بر رخساره ات می آیدو طپش قلبت دو چندان می گردد، بدان که شاید قرار است کورسوی امیدی باشی در یافتن راهی به دور دستها شاید قرار است هرم گرم و سوزنده ای باشی برای تاریکی و زمستانی دلهای افسرده و سرد شاید قرار است مرحمی شفا بخش باشی برای زخمهای کهنه قلبهای ماتم زده و پر درد شاید قرار است سینه گرمی باشی برای تکیه کردن سری خسته و پر رنج شاید قرار است دست حمایتگری باشی برای گرفتن دستهای سرد و لرزان شاید... چه می دانی؟ شاید تو باشی آنکس که پنجره اش را بر روی پنجره ای می گشاید که در آن سو تنها یکیست که تو را می یابد تو را از لا به لای پوسته هایی که بر دور خود تنیده ای می شناسد آری، پشت این پنجره ها کسانی را می یابی که گاه آتش بر جانت می اندازند تا صدایشان زنی و با نیرویی سرشار از دوستی،محبت و عشق، این واژه ها را برایشان تکرار کنی که: دوست من، در غم هجر و فراق یار سفر کرده با تو شریکم دوست من، در سوگ مرگ لاله های عاشق با تو همدردم دوست من، در فریاد خاموش خستگی ها با تو همصدام دوست من، در سرگشتگی و حیرانی پوییدن راه با تو همگامم دوست من، در حسرت و آرزوی وصل یار با تو همراهم ... کلام آخر دوست من، از پس پنجره ام در این کوچه تاریک و خاموش شهر مجازیمان، دردت را حس کردم، فریاد خاموشت را شنیدم، دل به دلت سپردم و با تو همراه گردیدم دستهایم را به سویت دراز می کنم تا آن را بفشاری و یقین بدانی که اینجا، پشت این پنجره ها، هنوز دلهایی هستند که برای تو در طپشند، چشمهایی برای تو نگران و دستهایی برای تو رو به آسمان که می نالند: خدایا، هر کجا هست نگهدارش باش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 PM توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آدمها ستاره هايي هستند در آسمون زندگي هم. گاهي پر فروغ و درخشنده و زماني كم نور و كم سو. من هم یکی از همون ستاره هام اما کم سو یا پرفروغ بودنش ... ؟!
|
| نوشته های پیشین |
|
87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 |
| پیوندها |
|
شعر و آرش مردی از لارستان تب نوشته ها without subject |
|
RSS
|