تبليغاتX
باران که می آید تو می آیی...
دل نوشته
 

روبرویم نشسته است. سیه چرده با خطوط ریز و درشتی که دست زمانه و گردش روزگار بر چهره اش حک کرده. با مردمک چشمانی، آبی فام. با نوای نوحه ای که همراهش زمزمه می کند اشک ریزان مویه میکند و دست را نه بر سینه که بر ران می کوبد. جا به جا بر روی دستهای فربه اما سالخورده اش،  نقوش آبی پریده رنگی که نمایانگر خالکوبیهای عهد شباب است، خودنمایی می کند. تسبیحی دانه چوبین همچون دست بندی، بر مچ انداخته و بر انگشت، انگشتری از جنس طلا با نگینی فیروزه ای

سوز نوحه بیشتر می شود و اشک و آه همراهان بیش از پیش . نمی فهمم نوحه سرا چه بر لب دارد اما کلماتی آشنا را می توانم از لا به لای سخنانش درک کنم، همچون زینب، علی، حسین و ...تنها می دانم که از مظلومیت می گوید از  مظلومیت و صبوری یک زن. یک زن همچون زنهای دنیا اما صبورترین، غمگین ترین، پاک ترین، محزون ترین و ...

زمزمه ها در فضا موج می زند، بوی عود در فضا پیچیده.بالای سرم می آید پوشیده در چادری مشکی. چیزی میگوید که نمی فهمم اما شیشه عطرکوچکی که در دست دارد ترجمان واژه های بی ترجمان است . دست جلو می برم و محتویات شیشه را بر کف دستهایم میمالد. بر سرم، بر سجاده ام... بوی عطر فضا را پر می کند، بوی خوشی که انگار قرار است تنها در زیارت هایت ببوییشان.

عجیب است که با تمام غریبی کلام، همدلی یک رنگ است. بی آنکه بدانی و بفهمی، دل  می سپاری به آنچه از واژه ها می گیری و به آنکه تنها سوز کلامش برایت آشناست.می گریی آنچنان که رسم این دنیاست

جمعیت گر میگیرد، یکایک به گرد نوحه خوان می نشینند ودر همراهی و همسرایی شریک میشوند. به تدریج حال و هوایی از معنویتی خاص، شکل می گیرد که تجربه آن را در هم نوایی و در نهایت سماع، دیده ای.آری اینان نیز با کلام و حس سماع گرفته اند

بوی عطر، همهمه جمعیت، نوحه و مویه در هم می آمیزد و تو را بیخود از خویش می کند. به خود که می آیم می بینم با ریتم نوحه در حرکتم و همچون موج دریا در نوسان. هر چند حرف زبان غریبه است اما حرف دل آشنا ست. به ناگاه دلت می رود. رو به سویش می کنی. مفتون میشوی و منکوب. دست دراز میکنی، چشم می دوزی و می خواهی. از او. از زنی که اسوه صبر است، اسوه اندوه است، اسوه استواری و پایداری ست، اسوه استقامت است و پاکی

ای بزرگوار ای خانم، یاریم ده

ازآنچه که جفای روزگار بر گرده ام نشانده

از آنچه بازی زمانه پیش رویم قرار داده

و از آنچه برایم رقم زده شده

مرا دریاب ای خانم، ای بزرگوار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:22 PM  توسط باران | 


صاف و مستقیم نشسته ام. خیره به نقشهای گرد، سیاه، سفید و... زل زده ام و با جدیت سعی در خواندن دارم: دو... ر... سی... انگشتانم نرم و سبک بر روی کلاویه ها حرکت می کند. سعی میکنم حرکتشان موزون و هماهنگ باشد. آخ از این نتها... این نتها...

سرعت انگشتانم بیشتر میشود اما نتیجه، رضایت بخش از آب در نمی آید. در هر خیزش و فرودی بر هم گره میخورند و صوتی ناموزون به بار می نشانند. مصممانه با گره ای بر ابروان و لبهایی فشرده بر هم، از نو شروع میکنم... قرار است انگشتانم به پرواز در آیند!!

تعجبی ندارد. ناچارم که پروازشان دهم تا بتوانم زمانی، نرم، سبک و زیبا نواختن را ادامه دهم.

دوباره میخوانم: دو... ر... می... و انگشتانم بی اراده، راه نشان شده را پیش میروند. هرچه سریعتر آنها را به جست و خیز وادارم، سبک بالی و نرمی بیشتری خواهند گرفت. در این میان ، احساسم همراه با هارمونی نت های نواخته، بال میگشاید و پر میگیرد و در برهوت ذهن و اندیشه ام جولان می گیرد و در دیاری دیگر، فرود می آید.

آری این نیز پرواز است که از انگشت نهادن بر خاطره ها، اندیشه ها، یادها و ... حاصل میگردد.

در این سودایم که زندگیم همچون کلاویه های سازی که در زیر انگشتانم به بازی گرفته شده در هجمه ای از افکار و اعمالم، نغمه ها نواخته و ترنم گرفته.

براستی نغمه های زندگیم را چگونه نواخته ام؟

کدام نغمه مشق نت دفتر زندگی من بوده؟

آن را چگونه خوانده ام و به اجرا درآورده ام؟

تک تک می اندیشم و مرور میکنم و به یکایک آنها گوش سپرده و دل را همراه می سازم. آنچه از ترنم موومانهای ملودی زندگیم، شنیدم تنها غشق است. امید به یافتن عشقی حقیقی.

این نکته را در جایی خوانده ام. تو هم بخوان:

"قلب انسان همچون آلت موسیقی است. موسیقی بالقوه عظیمی در آن آرمیده است، منتظر لحظه مناسبی است تا نواخته شود، ابراز وجود کند، آهنگین شود و به سماع برخیزد. این لحظه فرا نمی رسد مگر با جاری شدن عشق."

انگشتانم ضرب پرشتابی به خود گرفته است و با سرعت و هماهنگی بیشتری نشان های کاغذی را به نوایی موزون تبدیل می کند.گویی تپش قلبم به جان انگشتانم نبضی دیگر داده است.

می اندیشم که چه زمانی موسیقی درونم بیدار گشته و مترنم شده است؟

غرق در بازخوانی خاطره ها، بار دیگر قفسه سینه ام از یاد آوری زخمی کهنه، تنگ می شود. نوایی محزون از زمانهایی دور به هوشم می آورد. نغمه هایی خاموش.

"اگر عشق، موسیقی درونت را بیدار و مترنم نسازد پس باید چیز دیگری باشد که به جامه عشق در آمده و خود عشق نیست. معیار تسخیص عشق اینست: اگر موسیقی درون تو به جریان در آمد آنگاه پای عشق در کار است. ناگهان احساس هارمونی و هماهنگی عمیقی به تو دست می دهد. دیگر همچون اصوات ناموزون نیستی بلکه نوای خوش اصوات موزون در تو جریان پیدا میکند. تحولی کیفی در زندگی ات رخ می دهد. کیفیت جشن و شادمانی. کیفیت الهی."

نغمه خاموشم جان میگیرد و پر می کشد تا در فضای یاد و ذهنم جولان دهد. ترنمی کوتاه همچون عمر پاییزی بارانی یا زمستانی پر برف.

شوق پرواز از انگشتانم رخت بر میبندد دیگر بار بر هم میلغزند و گره می خورند و نرم نرمک از حرکت باز می ایستند. آه که نغمه های زندگی من چه کوتاه و بی حاصل بوده اند.

"به جستجو بپرداز. هر چه بیشتر و بیشتر در عشق غوطه ور شو روزی خواهد رسید که موسیقی درونت بیدار می شود و تو را مست میکند. پس از آن زندگی دیگر مانند گذشته نخواهد بود.در حقیقت زندگی تازه  از آن لحظه آغاز می شود."

غرق  دریای اندیشه و فکرم. گوش تیز کرده ام و به انتظار ندای قلبم نشسته ام . ترنمی نمی گیرد، اما... یقینم هست که عشق زنده است و آنگاه که کلبه متروک و غبار گرفته ذهن و دل را بروبم آشیانی امن می گردد برای به جا نشستن پرنده زیبای شور و مستی.

چشم بر هم می نهم و بی اختیار کلاویه ها را لمس میکنم. انگشتانم خود به خود نت ها را می خواند و می نوازد. گوش جان و دل می سپارم تا شاید این نوای موزون و آهنگین را بازشناسم. آری دانستم. می دانستم که خانه دل هنوز از عشق خالی نگردیده و پرتو تابناک حضورش هنوز به خاموشی نگراییده. جان تازه میکنم، دیده میگشایم و به اختیار نواختن را از سر میگیرم. آنچه به سخن آمده آنی است که مایه امید است و شادی جان:... انتظار

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 5:3 PM  توسط باران | 



بر سنگفرشهای خیس از باران گام بر می دارم

صدای قدمهایم در پوست شب می پیچد

در فضایی از بوی باران و حریر مشکین شب، همچون مستی، سرشار از باده ای لبالب، بیخود از خویشتنم

صفی از اطلسیهای سفید و یاسی، سر بر آسمان و سجده بر خاک، راه بر من گشوده و کوچه باز

کرده اند و رایحه ای خوش را به یمن ژاله های بوسه زده بر گلبرگهایشان، بیدریغ بر من و بر فضای شب می پراکنند

گام بر میدارم و سکوت را می شکنم

در سایه پرتو رنگین جراغهای قارچ گون، فرش زمردین سبزه های نم خورده، نوازشی سحرگونه دارد از بالینی نرم وبستری گردیده  تا شب بوهای رنگین را در آغوش خود به بار نشاند

در این تاریکی راز گونه، سایه های کشیده قامت سروهای همیشه جاودان، پاسدارانی را مانند که صف کشیده و استوار مرا می نگرند

نوای شب محسورم کرده گویی نجواهایی خاموش اما روحانی، فضا را سرشار از مستی کرده است

به طاقی نزدیک میشوم. همچون براده ای جذب مغناطیسی میگردم که روح تشنه ام را به حرکتی

 سماع وار، از جذبه ای معنوی وا میدارد

بر فراز مزار با زانوهای خم شده، انگشت بر سنگ و پیشانی بر حجر، چشم می بندم و بر روحی بلند پیامی از رحمت و آرامش، پرواز می دهم

در خلسه ای رویایی فرو رفته ام

در سکوت و تنهایی، در خلوت و یگانگی، با اندیشه ای در ذهن و نیتی در قلب نجوا میکنم:

-         یا حافظ شیرازی تو...

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید                      که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید

از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش                   زده ام فالی و فریاد رسی می آید

...

قرار بود که بیایم، قرار بود که بیاییم و من آمده ام...

بر میگردم، میخواهم باز گردم

بر روی پله های مشرف به در، مردی با شانه های آویخته، سردرگریبان، نشسته است

در این وادی سکوت و تنهایی انتظار تن ی دیگر همچون من تنها...؟!

نزدیکتر می شوم، می شناسمش، شناختم، از همان ابتدا شناختم

یعنی...!!!

می شود...؟؟؟

بر سر پیمان مانده است؟!

می دانم که صدای قدمهایم سکوت اندیشه اش را شکسته است اما سر بر نمی گرداند

در کنارش و بر روی پله ها می نشینم

سر بر نمی گرداند. آرنجهایش را بر رانهایش تکیه داده تا سنگینی شانه هایه خمیده اش را خیمه باشد. انگشتان دستها را در هم گره کرده و چشم بر سنگفرش زیر پایش دوخته است

مرغ اندیشه اش که چندی در پرواز بود با حضور من بر آشیان می نشیند

-         سلام

-         سلام

-         غافلگیرم کردی

-         ...

-         اینجا..؟!

-         قرار داشتیم

-         یادت مونده؟!

زهر خندی گوشه لبش و سکوت

-         خب، بگو؟

-         از چی؟

-         از غوغاها و همهمه های زندگی فعلیت

کنایه ام را گرفت، سر بلند کرد، بر خلاف آنچه تصور می کردم نگاهش خالی بود. افق دیدش دور تر از آنی بود که فکر می کردم

-         خسته ام

-         ...

-         تنهام

-         ...

-         بریدم

نگاهش میکنم، بر این شانه های فرو افتاده، چینهای گوشه چشم، لبهای فشرده بر هم از بغضی سرد، ماندگی، تنهایی و نگاهی دور...دور دور

به ناگاه موج نگاهش بر ساحل چشمانم نشست

-         چرا رفتی؟

هرم سوزاننده ای از خشم، شماتت، تاسف و تاثر وجودم را گداخت

-         من در کنارت هستم، همیشه بودم، ندیدی، نمی بینی...

برق نگاهش حضورش را در فهم واژه هایم به اثبات رساند

-         چرا اومدی؟

با این پرسش شعله احساسم گر گرفت

-         قرارمون بود

-         من وفا کردم

-         من هم همینطور

-         پیشم میمونی؟

آنچه قفسه سینه ام را به کوبش گرفته، قلبی است که او یک دم از تحریکش باز نمی ماند

-         ...

-         قرارمون شاه چراغ بود. یادته؟

-         یادمه. میخوام برم . همراهم میای؟

نگاهش باز هم مسیری دور را نشانه گرفت

-         کاروان رفت. همه پر کشیدن و رفتن...

غم و تاسف خانه دلم را پر کرد. کاش می توانستم به او بگویم که راه به اشتباه می رود. کاش

 می توانستم فریاد بزنم، رسم دریا دلی و عاشقی، در به سوگ نشستن ایام رفته نیست. باید از خود رها شوی. از دیدن خود، فراتر روی. لایتناهی آسمان را برای پرواز ببینی. بالها را گشوده تر کنی و جولانگاه پروازت را وسیع تر. عشق، عاشق و معشوق را در خارج از وجود ، تن و ذهن خود جستجو کن. کشتی اندیشه هایت را از دریای متلاطم ذهنت خارج کن و به ساحلی امن و امان از بیکرانه معنویتها و روحانیتها هدایت کن

می خواستم به او بگویم... اما چه سود او در خود و در منیت های خود چنان غرقه است که راه را بر نفوذ هر رایحه نوازشگری سد کرده است

بر می خیزم

چشمانش مرا نشانه می روند

-         داری میری؟

چشم بر چشمش می دوزم. نگاهم پاسخش می گردد

-         تو نمیایی؟

-         میام. بر می گردم. منتظرم باش.

لبخندی گرم و دلنشین بر لبهایش می نشیندو پلک به آرامی بر هم می نهد

بر می گردم و راه رفته را باز می پیمایم. بی طاقت سر برمی گردانم تا نظاره اش کنم. دوباره سر بر میان شانه ها فرو برده و بر سنگفرش زیر پایش خیره گشته

زمزمه ای حریر شب را می نوازد

از گلدسته های دور، اذان موذن به گوش می رسد

چشم به او می دوزم . به سوی صدا سر به آسمان بلند می کندو تمام جان و روحش را گوش می سازد تا این آوای معنوی را ببلعد تا همچون چشمه ای زلال روحش را مشروب سازد

قطره ای غلتان از خانه چشمانم بر روی گونه هایم فرو میلغزد

-         به خدا میسپارمت

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش             بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال                 مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:12 AM  توسط باران | 



دلم می خواهد وحشی و خروشان، همانندآبشاری بزرگ و عظیم

فرو بغلتم و پایین بریزم

            پرشتاب، خروشان،آزاد و رها

آنچنان پر شتاب و پر سرعت كه نفهمم از كجا پرتاب شدم و به كجا می ریزم

دلم می خواهد در یك هیاهوی بزرگ

           زنده باشم، حركت كنم، فریاد بزنم

حتی  برای یك دم، برای یك آن

از این راكدی گنداب وار

از این سكون

از این مردگی

           بیزارم

از این فریادهای خاموش

از این آواهایی كه ناچارم به پنهان كردن،  ناچارم به حبس كردن

          گریزانم و فراری

اگر قرار بود تنها یك دم از زندگی در اختیارم باشد

دلم می خواهد دمی باشد كه که در آن، همه زندگی

             آغاز، حركت، فریاد و پایان را، داشته باشد

و جایی برای سكوت، برای خاموشی، برای ركود و برای ایستایی باقی نگذارد

دلم می خواهد آبشار باشم

              جاری، رونده، پر هیاهو، سهمگین، عظیم و...

تنها یك دم زندگی در ازای سالها صبر،انتظار، سكوت و تحمل

برای با ارزشترین موهبتی كه کمتر كسی می تواند قدرش را بداند و بزرگی و عظمتش را حس کند

یك دم زندگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:5 AM  توسط باران | 



تورا دوست دارم

همچون لبخند گل سرخ در بهاران

چون نسیمی با طراوت

چون دریای خروشان و بیقرار

چون جنگلی سبز و افسونگر

تو را دوست دارم

همچون رویای شیرین كودكانه

چون آغوش مادر

چون شوق تولد

چون زیبایی پیوند

تورا دوست دارم

همچون مهربانی پاك خداوند

چون راز زیستن

چون بودن

چون پیمودن

تورا دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:10 AM  توسط باران | 

 



تقدیم به تو

صفحه مانیتور که روشن می شود، پنجره ام بر روی دنیای به ظاهر خاموش اما پر غوغا و پر هیاهو باز می گردد

می دانم که پنجره های دیگری نیز گشوده شده اند و پشت هر یک، زنی، مردی، چشم به راه گذر رهگذری دوخته

رهگذری که از جاده های رنگارنگ دنیای مجازی، در پس تصاویری فریبنده و رویایی، قرار است به تو سلام کنند

دنیای پر راز و رمزی است دنیای مجازی اینترنت

گاهی فکر می کنی اینجا دنیای دلهایی هراسان است و شکاک که در دست و پنجه نرم کردن با واقعیتها و حقیقتها عاجز مانده اند و درمانده، اما زمانی که می بینی بی آنکه دیده باشی، بی آنکه شنیده باشی، اعتماد می کنی و به منتظری آن سوی پنجره دل می بندی و دست به سویش دراز میکنی تا تو را در مسیر زندگی همراه باشد و همگام، احساس می کنی که اندیشه ات به غلط تو را راهبری کرده است

عجیب است که در این دنیای واژه ها چه راحت اعتماد می کنی ، چه سریع تصمیم میگیری و چه زود تسلیم می شوی

اینجا بازی با واژه ها را می آموزی، احساسات پنهانت را در قالب کلمات در می آوری و با زیباترین شکل ممکن بر روی صفحه ظاهر می کنی

بسیارند کسانی که این مسیر را راهی میدانند برای صید طعمه های منتظر

اما هستند معدود کسانی که در این کوچه خلوت تنهاییها چشم براه گوشی شنوایند و قلبی پر احساس تا زمانی، دل به دلت دهند و به آرزوها، خاطره ها، غمها، رویاها و... گوش بسپارند و اگر در این میان ذوقی و حسی باشد، با حریر نرم کلمات روح خسته و تب دارت را نوازش دهند

گاهی حتی توقعی نیست تا کسی تو را بیابد و همراهیت کند

در این کنج خلوت، تنها برای تنهاییت، برای روح خسته و سرگردانت، قلم می زنی و اندیشه هایت را با آسودگی خاطر در این دیار غربت به جولان در می آوری تا دمی بیاسایی، دمی تن سبک کنی و آماده گردی تا در رویارویی با جهان واقعیتها ماسک بر چهره زنی و آنی شوی که از تو می طلبند نه آنی که هستی

اینجا در عین گمنامی و ناشناسی، به تمامی خودت می شوی با واگویه های قلب و روحت

و زمانی چه بسیار می شوند این حقیقتها در قالب سایه هایی ناشناس اما زنده و تب دار

حال اگر دلداده باشی، اگر قلبت به یغما رفته باشد، اگر تلخی غربت را چشیده باشی، اگر آسمان دلت همچون چشمانت بارانی شده باشد، اگر غم هجر و فراغ را از یاد نبرده باشی و اگر هنوز از به یاد آوری خاطراتت رنگ بر رخساره ات می آیدو طپش قلبت دو چندان می گردد، بدان که شاید قرار است کورسوی امیدی باشی در یافتن راهی به دور دستها

شاید قرار است هرم گرم و سوزنده ای باشی برای تاریکی و زمستانی دلهای افسرده و سرد

شاید قرار است مرحمی شفا بخش باشی برای زخمهای کهنه قلبهای ماتم زده و پر درد

شاید قرار است سینه گرمی باشی برای تکیه کردن سری خسته و پر رنج

شاید قرار است دست حمایتگری باشی برای گرفتن دستهای سرد و لرزان

شاید...

چه می دانی؟ شاید تو باشی آنکس که پنجره اش را بر روی پنجره ای می گشاید که در آن سو تنها یکیست که تو را می یابد

تو را از لا به لای پوسته هایی که بر دور خود تنیده ای می شناسد

آری، پشت این پنجره ها کسانی را می یابی که گاه آتش بر جانت می اندازند تا صدایشان زنی و با نیرویی سرشار از دوستی،محبت و عشق، این واژه ها را برایشان تکرار کنی که:

دوست من، در غم هجر و فراق یار سفر کرده با تو شریکم

دوست من، در سوگ مرگ لاله های عاشق با تو همدردم

دوست من، در فریاد خاموش خستگی ها با تو همصدام

دوست من، در سرگشتگی و حیرانی پوییدن راه با تو همگامم

دوست من، در حسرت و آرزوی وصل یار با تو همراهم

...

کلام آخر

دوست من، از پس پنجره ام در این کوچه تاریک و خاموش شهر مجازیمان، دردت را حس کردم، فریاد خاموشت را شنیدم، دل به دلت سپردم و با تو همراه گردیدم

دستهایم را به سویت دراز می کنم تا آن را بفشاری و یقین بدانی که اینجا، پشت این پنجره ها، هنوز دلهایی هستند که برای تو در طپشند، چشمهایی برای تو نگران و دستهایی برای تو رو به آسمان که می نالند:

خدایا، هر کجا هست نگهدارش باش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 PM  توسط باران | 
به نام یزدان جان آفرین

آمده ام که احساسم را در ظرف اندیشه هایم تقدیمت کنم. یاریم کن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:50 AM  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آدمها ستاره هايي هستند در آسمون زندگي هم. گاهي پر فروغ و درخشنده و زماني كم نور و كم سو. من هم یکی از همون ستاره هام اما کم سو یا پرفروغ بودنش ... ؟!

نوشته های پیشین
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
پیوندها
شعر و آرش
مردی از لارستان
تب نوشته ها
without subject
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://www.malakut.org/Misc/sepideh-arian.swf